|
ادبیات داستانی و نمایشی
|
|
|
|
||||
|
واقعي ترين رئاليسم
مي خواستم يه طرح جدید بزنم . گرسنه ام بود و دستم به قلم نمي رفت . يه سري خطوط درهم و برهم توي ذهنم چرخ مي زد و نمي تونستم به هم ربطشون بدم . يه نخ سيگار روشن كردم و با بي حوصلگي كاغذ و مداد رو برداشتم .
ادامه مطلب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روز هشتم و هفته بعدش
داشتم فكر مي كردم اگه من يه تيكه از اونم ، پس مي تونم يه كارائي انجام بدم كه مثل اون باشم . پس با يه برنامه ريزي دقيق شروع كردم ...
ادامه مطلب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پاک ذات !
با دوستهام رفته بودیم گردش . یه جای سر سبز و پر از گل و درخت . جایی که هر آدم بی احساسی رو هم سر شوق می آره . حسابی گرم صحبت و و خنده بودیم که پیرمردی نظرم رو به خودش جلب کرد . اون میون گلها مشغول چیدن بود و با وسواس و احتیاط گلهایی رو دسته می کرد و متناسب با رنگهاشون اونها رو کنار هم می گذاشت . ادامه مطلب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
غلت شكوه و شكوفه ، من و دكتر و مداد زردم
بر اساس شعري نمايشي از زنده ياد حسين پناهي
كاراكترها مرد شكوه دكتر شكوفه
( صحنه مي تواند يك اتاق باشد كه در قسمتي يك ميز و وسايل نوشتاري ، در قسمتي ديگر يك تخت خواب و يك رختخواب روي زمين پهن شده ، بدون هيچ پنجره اي . روي ديوار تصويرهايي از حسين پناهي ، نيچه ، صادق هدايت و ديگران مي تواند باشد . صحنه هيچ محل ورود و خروجي ندارد . توضيحات صحنه بر اساس برداشت كارگردان نوشته مي شود . شكوه مي تواند در صحنه حضور داشته باشد . بعضي از حرفهاي مرد نيز مي تواند تنها صدا باشد . ) ( مرد در صحنه تنهاست . مي نويسد و پاره مي كند . سردرگمي هم امانش را بريده . نزاع بر سر نوشتن و سردرگمي ادامه پيدا مي كند . تا سردرگمي بر او غالب مي شود . سرش را در دست مي گيرد و حالتي تشنجي به او دست مي دهد . صدايي او را به خود مي آورد )
ادامه مطلب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به خاطر تكراريه تجربه به هم ريخته بودم . دوست داشتم قدم بزنم و فكركنم . به اينكه آدم چقدر بايد احمق باشه كه ... نمي دونستم چي داره مي شه . ادامه مطلب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مانيفست
مي دونستم دروغه . هميشه همين حرفهاي تكراري . هميشه همين چرنديات . همه حرفهاشو وقتي مي زد يه لبخند مليح هم پشتش مي گذاشت و من مجبور بودم با سر و يا با حرف تصديقش كنم . ادامه مطلب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پدر سگهاي بافطرت
پيرمرد هنوز داشت روي جدول وسط خيابون راه مي رفت . گه گاهي پاچه گشاد و پاره شلوارش زير پاش گير مي كرد و مي خواست زمين بخوره ، ولي گاهی با باز كردن دستاش كه از گرسنگي و سرما به سينه اش چسبونده بود ، تعادلش رو حفظ مي كرد . ادامه مطلب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
(1) توي زايشگاه بچه هايي كه تازه به دنيا اومده بودن راحت خواب بودن . يكي از اونها كه با فهم بود آروم بيدار شد . با خودش فكر كرد : اينجا كجاست ؟ نگاهي به اطرافش انداخت و با ديدن بقيه بچه ها از خودش پرسيد : اينا كين ؟ يه لحظه شكمش قار و قور كرد . نمي دونست بايد چيكاركنه . از گرسنگي ، بي اختيار شروع کرد به گريه كردن . با صداي گريه اون ، يكي از بچه ها كه حوصله نداشت بيدار شد و بی دلیل گريه اش گرفت . با گريه اون دوتا بقيه هم بيدار شدن و زدن زير گريه.
ادامه مطلب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|
|||||
|
|||||